شماره‌ی هفتم/صفحه هجده

07:32 1405/7/20 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من هلی آ

داستان دنباله‌دار ...

 

ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی
قسمت هفتم:

_ من بدون تو میمیرم بهمنیار. ته دلم ... 
_ هیششش!
بهمنیار لب‌هایم را بوسید طوری که ساکت شدم، طوری که نفس کم آوردم، طوری که تمام دلهره‌هایم فرو ریختند و رفتند. نفهمیدم چه شد که در آغوشش خوابم برد. به حدی آرام بودم که اگر جان میدادم شیرین‌ترین مرگ هستی بود. مثل پر سبک بودم. درست است که ساحل خنک و مواج زیر مهتاب فراوان دلکشی بی‌مانندی داشت اما بهمنیار و آغوش و بوسه‌هایش که بی‌دریغ پیشکشم می‌شدند بی‌تأثیر نبودند.
تنها چیزی که از آن شب وصف ناشدنی به‌یاد دارم صدای خش خش گام‌های بهمنیار روی شنهای ساحل بود که من را کول گرفته بود و به سمت ویلا می‌برد. همان ویلای پر خاطره‌ و پرماجرایمان، همان ویلای لبریز از عشق و شورمان، همان ویلای دنجی که دوتایی در آن بهشت و جهنم را به نهایت بردیم، همان ویلای زیبا و لوکسی که بهمنیار خودش روی قطعه زمین به ارث برده از پدربزرگ مرحومش ساخته بود، همان ویلای ترسناکی که جسدش در آن پیدا شد و او را برای همیشه از من گرفت.

خدای من! آن شب شوم هم هوا خنک و صاف بود و هم مهتاب فراوان. اما چرا چنین شد؟ چرا بهمنیار را از من گرفت و به فرشته‌ای آسمانی سپرد؟ جسم لاغر و ورزیده‌اش مثل خورشید می‌درخشید. دو چشم سبز فراخش زیر مژگان پرپشت مردانه‌اش تا به ابد پنهان ماندند و من بعد از او نه دنیا را خواستم و نه حتی خودش را! طوری رفت که از خودش هم دلزده شدم، از آسمان، از مهتاب فراوان، از شبهای خنک و آرام و دلکش ساحلی، از همه‌چيز و همه‌کس. بهتا آنقدر گریست که نزدیک بود جان بدهد و مامان سفت به آغوش میفشردش که بماند. بابا در طول مراسم ختم چندباری حالش بد شد و روزها سوخت و درون سینه‌اش ریخت. قدم میزد و میگفت ای کاش نشناخته بودمش، چه جوانی بود! دو ماه بعد که سکته کرد و به کما رفت همه می‌دانستیم علتش فوت جانسوز بهمنیار بوده است.

آتش موجود عجیبی ست. می‌سوزد و می‌سوزاند و رفتن بهمنیار مانند آتش بود.
من و بهمنیار دو روز قبل از جشن عروسی امیران و پرلین در یک مراسم کوچک و خصوصی که فقط پدر و مادرهایمان حضور داشتند به عقد هم در آمدیم. فردای عقد، مامان با همه تماس گرفت و خبرشان کرد. فامیل به هیجان آمد که چه خوب! هم امیران سامان می‌گیرد و هم مهرو جفتش را یافته است. اما دل من از همان لحظه‌ای که بهمنیار گفت با حریر به جایی نرسیده و از هم خوششان نیامده و خواست دوباره با هم باشیم و من می‌دانستم بخاطر من آن دختر باکمالات از چشمش افتاده، هی لرزید و هی لرزید.
گاهی آدمها خواهان چیزی که بهتر است نمی‌شوند بلکه جذب آنچه می‌گردند که متعلق به کسی نیست یا دور از دسترس نگاه داشته است. وگرنه بهمنیار باوجود حریری که حتی همجنسانش را میخکوب می‌کرد نباید سمت من نیم نگاهی میانداخت. گاهی یک کاغذ تا خورده از یک کتاب بیشتر کشش خواندن می‌آفریند. وگرنه مهروی احمق و ترسو کجا حریر بانو کجا! حریر بعد از فوت شوکه کننده‌ی بهمنیار به ترکیه و سپس به اروپا رفت تا شغلش یعنی سوپر مدلینگ را آنجا پی بگیرد. او هم از این فقدان کم نسوخت. خبر را که شنیده بود صورت خود را چنگ زده بود. در بعضی از عکس‌ها رد چنگهایش نمایان بودند.
_ چرا من بهمنیار؟
_ تو مال خودمی مهرو! از اول بودی
_ از حریر ترسیدی؟
_ نه بابا! نمیساختیم با هم. دعوامون می‌شد.
_ با منم دعوات شده
_ آره ولی این دو تا دعوا فرق داشت.
و من می‌دانستم آنچه بهمنیار را به من چفت کرده جذبه‌ی جنسی عمیقی ست که نمی‌تواند از آن خلاص شود. خیلی مرد بود. خیلی مردانه بود. برعکس فرداد که گاهی دوگانه میزد. کاش بهمنیار می‌دانست برای من کافی ست همین‌که هست، وجود دارد، مدتی من را خواسته، مدتی با من بوده. این تجربه‌ی خوب خیلی برای من ارزش داشت.
_ من از حریر خیلی کمترم
_ نه مهرو! اشتباه نکن او زودتر و محکمتر از تو شروع کرده
_ خیلی قوی و لول بالا ست!
_ نه عزیزم. اگر آن روز از ویلا بیرونت نکرده بودم چند ماه بعد تو هم لنگه‌ی او می‌شدی. شاید هم قوی‌تر و لول بالاتر.
_ پس چرا بیرونم کردی؟
بهمنیار جوابم را نداد. فقط من را بوسید و همان جذبه‌ی جنسی شوریدن گرفت. به فاصله‌ی چند روز بعد به تور کویر دعوت شدیم و حرارتش آنجا باوجود بهتا دو چندان شد.

بهتا پیشنهاد داد برنامه‌ی جشن کوچکی بریزیم و برای زندگی کردن به آمریکا برویم. من و بهمنیار جشن کوچک را پذیرفتیم اما مهاجرت را نه.
_ داداش اینجوری که میگم برای هر دوتون بهتره
_ برنامه دارم سیستر کوچولو. میخوام پریانک رو درون ایران رو فوق حرفه‌ای بسازمش و بعنوان سوپر مدل ایرانی_ایرانی بفرستمش میادین خارجی. اینطوری گیراتره. از همه مهمتر بچه میخوام. پسرمو اینجا میخوام.
_ عزیزم داداشم! بچه‌دار شدن رو جلو بنداز
_ همین تصمیم رو دارم
_ مبارک باشه. دختر خوبیه. پدر و مادر خوبی هم داره. بی دردسر و آرومن
_ آره. کجا رفت؟
_ اونجا ست. داره نوشیدنی انتخاب میکنه
_خوشکله. اما کم تجربه ست. میوه‌ی کاله
_ اگه به سبک تو برسه نوبره! حریر رو روز اول یادت میاد؟ از یه توله سگ ولگرد کمتر بود
_ مهرو جلوش اعتماد بنفس نداشت. می‌گفت از من سره!
_چی؟! جدی میگی؟ نوش جونت واقعاً!
_ گلرخ رو بگو! اونو دیدی؟
_ می‌شناسمش بابا! موش بود به مهرو رسید چه زبونی وا کرد. انگار دوپین کرده باشه!
_ با فرداد جفتی زدن ریختن سر مهرو. اینم کم نمیآورد. اون دو تا هم جلز و ولز میکردن
_ کجا رفت زن داداشم؟ گمش کردم. نیست!
_ ماکان این دور و بره؟
_ چی؟ ماکان؟

"ماهک" روی پای من خوابیده بود. دختربچه‌ی بانمکی بود. پوست سبزه و اندامی لاغر داشت. به ماکان گفتم بزرگ شود چشمها و ذهنها و دلها را از آن خود می‌کند و او گفت اجازه نمی‌دهد وارد شغل من شود. من آرام و پنهانی برای ماهک گریستم. با خودم اندیشیدم چقدر بد است آدم پدری مانند ماکان داشته باشد. بابای من تا چه اندازه خوب بود و دوستم داشت اما ماکان خودکامه‌ای سرگردان بود. طفلک ماهک معصوم.
می‌دانستم اگر بهمنیار من را کنار ماکان ببیند بلوا به پا می‌شود اما حاضر بودم بخاطر چشمان معصوم ماهک هر عذابی به جان بخرم. طفلک بی‌گناه بی‌مادر بی‌پناه.
در حال نوازش موهای ماهک بودم که بهمنیار و بهتا مضطرب سر رسیدند و همانطور که حدسش را میزدم بلوا به پا شد.
_ تو چی از جون نامزد من میخوای؟ اون دیگه عقد منه. زن منه نامرد
_ کاریش ندارم. باهاش درد دل کردم. ماهک پیشش آروم بود
_ توی مهمونی کاروانی هم درد دل میکردی حرومزاده؟
_ اون موقع فرق داشت. تنها بود. الان نه. الان مثل خواهره برام
ماهک بیدار شد و جیغ کشید. فوراً بغلش کردم و دور شدم. همینکه دور شدم آن دو به جان هم افتادند و من در آن لحظه دلمشغولی دیگری جز ماهک نداشتم. به کافه‌ بردمش و برایش خوراکی خریدم و تا صبح در آغوشم گرداندمش بعد هم به اتاقم بازگشتم و کنار خودم خوابید. مطمئن بودم بهمنیار طلاقم می‌دهد و من در ذهنم برنامه داشتم با ماهک به خانه‌ی پدرم بازگردم. میخواستم خودم بزرگش کنم. همانطور که مامان و بابا خودم را پرورده بودند. آرام، پر مهر، سنتی، بیخیال. اینهمه درد برای ماهک خیلی زیاد بود و از شدت سنگینیش دل من می‌ترکید.
دمدمای ظهر بهمنیار با صورتی پانسمان شده به اتاقمان بازگشت. چند زخم سطحی روی گونه و چانه‌اش با چسبهای سبک پوشیده شده بودند. همینکه من را دید فوراً ماهک خواب‌آلود را از آغوشم بیرون کشید و به بهتا سپرد. تا آمدم حرف بزنم بهتا رفت و در پشت سرش بسته شد و من ماندم و بهمنیاری که کوه آتش بود. چند دقیقه بعد دست و پایم از شدت درد توان تکان خوردن نداشتند. کتکم زد. در سکوتی سنگین زیر ضربات محکم و سریعش له شدم.
_ دلم برای ماهک سوخت. اون گناهی نداره
_ بچه میخوای؟ آره؟ باشه!

یک ساعت بعد جسمم از شدت لهیدگی به حدی سنگین بود که هر آن انتظار داشتم تخت بشکند و چوبهای شکسته‌اش میان دنده‌هایم فرو بروند. اما این یکی اتفاق نیوفتاد! بهمنیار بالای سرم نشسته بود و با موهایم ور میرفت و سفارش نهار میداد. طوری عادی بود که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده باشد. این حالتش من را تا سر حد مرگ می‌ترساند. دفعه‌ی قبل هم همینطوری آرام بود. مدتی نگهم داشت و بعد بیرونم کرد‌.
_ میخوای بیرونم کنی؟
_ نه
_ طلاقم میدی؟
_ نه
_ ولم میکنی؟
_ فکر بهتری برات دارم
_ هنوز فکر و دلم پیش ماهکه
_ ساده‌ای مهرو. خیلی صاف و پاکی. تو آدمی یا فرشته؟
_ یعنی چی به سرش میاد. ماکان آدم نیست. مثل حیوونه. پدر نیست.
_ اگه ماکان ازت میخواست حاضر بودی بخاطر ماهک باهاش راه بیای. مطمئنم. یا خیلی مرد بود که این کار رو نکرد یا احمق!
بهمنیار راست می‌گفت. آن لحظه حاضر بودم بخاطر ماهک هر کاری بکنم. 
با نوازشهای بهمنیار باز به خواب رفتم. خسته بودم. به اندازه‌ی یک عمر خسته بودم. غم ماهک معصوم داشت جانم را می‌گرفت. طفلک خیلی تنها بود. خوابش را دیدم. دنبالش میدویدم و او جیغ میزد. همینکه گرفتمش و بغلش کردم صدای بهتا بیدارم کرد.
_ مهرو جان؟ خوبی عزیزم؟ خجالت میکشم از چشمات. داری ناله میکنی این مسکن رو بخور راحت بخوابی.
_ بهمنیار کجاست؟
_ اینجام عزیزم. دارم ناهار میخورم. برات کمپوت و آبمیوه سفارش دارم.
_ گرسنه نیستم. خوابم میاد.
دوباره خواب من را برد و در خود کشید و باز صدای جیغ ماهک و نگاه‌های خسته و غمگینش از یک سو و پچ‌پچ نامفهوم بهمنیار و بهتا از سویی دیگر سرم را پر کردند. طولی نکشیده وارد لایه‌های عمیقتر رؤیا شدم و همگی محو گشتند. رؤیای بابا، بابای مهربان و دلسوز خودم، بابایی من که جز من کسی را در زندگی نمی‌دید و نمیشناخت هر چند خیلی بینا بود.

_ حواست بهش باشه
_ نگران نباش داداش
_ همینکه جواب تستش مثبت شد میبریش پیش خودت. به خانوادش میگی درگیری کاریه. این وسط چندتا کار سبک هم براش بتراش.
_ منو دست کم گرفتی یا از چیزی ترسیدی یا شدت عشقه؟
_ بچه‌مون که به دنیا اومد برش می‌گردونی پیش خانواده‌ش. بهش میگی بچه مرده و تمام.
_ اگه دختر بود؟
_ اگه دختر بود پیش مهرو میمونه.
_ هر جور تو بخوای داداش
_ بهتا!
_ بله داداش
_ ناراحتی؟
_ نه! دلم می‌خواست جشنتون رو ببینم. برنامه‌ریزی داشتم.
_ زخم و کبودیهای دوتامون خوب بشه به روی چشمم. فراموشش نکردم.
بهمنیار و بهتا یکدیگر را به آغوش گرفتند و همانجا کنار مهرو به خواب رفتند. خواهرانه و برادرانه‌ای که عمقش را فقط خواهرها و برادرها می‌دانند بین آن دو موج میزد. سهم بهتا و بهمنیار از ترسها و تنهایی‌های کودکی یکدیگر بودند و بس.

🦢هلی آ

شماره‌ی ششم/صفحه هجده

14:34 1405/6/21 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من هلی آ

داستان دنباله‌دار ...

 

ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی
قسمت ششم:

کتاب‌خواندن خیلی بیشتر از آنچه فکرش را میکردم شیرین است. هوادار پر و پا قرص رمان‌های روسی شده‌ام. فرانسوی‌ها و ایرانی‌ها هم خوبند و دنیایم را دگرگون می‌کنند. فکرش را نمیکردم روزی کتاب‌های روان‌شناسی و انگیزشی بخوانم و حوصله‌ام سر نرود! تا پیش از این کتاب یک شئی زینتی و ارزشمند برای من بود و حالا به یک کتابخوار تبدیل شده‌ام که غذایش را با لذت نوش جان می‌کند.
با دستمزدی که از بهمنیار دریافت کردم برای خودم آیفون خریده‌ام و میخواهم حرفه‌ای فعالیت کنم و بلاگر شوم. دیده شدن را دوست دارم و سرم پر از ایده‌های ناب بازاریابی، فروش و تولید محتوا در سوشال مدیا ست.
این وسط برای خودم یک دست کت و شلوار عالی دوخته‌ام. حتی رویش آینه‌کاری و نگین دوزی کرده‌ام. شیک و خاص است. بابا که دید خیلی خوشش آمد اما زود رویش را برگرداند و از اتاقم خارج شد. مامان هم مثل همیشه کمی تعریف کرد و کمی ایراد گرفت و رفت. سرسنگینند. من هم پاپیچشان نمی‌شوم.
یک گلدان ریحان هم لب پنجره‌ گذاشته‌ام و دو هفته‌ی دیگر برگهای تازه‌اش را میچینم. عصرها بوی جوانه‌های ریحان لای کاغذ کاهی کتابهایم میپیچند و من لبریز می‌شوم. لبریز خود ارزشمند گمشده‌ام!
پنج ماه از ترک ویلای بهمنیار و تمام آن زرق و برق دور و دراز گذشته‌ است. نه کسی سراغ من را گرفته و نه من سراغ کسی را. در خود مچاله‌ و راضی‌ام‌. از دور که می‌نگرم میبینم تجربه‌ی بدی نبود. رشد کرده‌ام. مثل پریدن از روی یک گودال عمیق است، مثل شنا در دریای پرتلاطم، مثل نشکستن است.
میخواهم اعترافی بکنم. اگر به پنج ماه قبل بازگردم ماکان را با لگدی محکم میرانم طوری‌که جلوی جمع خجل شود. در ازای بوسه‌اش سیلی محکمی به صورت ورم کرده‌اش میکوبم و بهمنیار را عاشقانه مستفیذ میکنم. فراتر از این! اگر مهروی اکنون به گذشته بازگردد اجازه نمی‌دهد فرداد به بدنش دست بزند‌ چه برسد که لهش کند. چزاندن گلرخ هم حتماً در برنامه‌ام بود‌ طوریکه نتواند جیک بزند‌. اعتراف میکنم خیلی بچگی کردم اما ناراحت یا ناراضی نیستم‌. آن هم برهه‌ای از زندگی من بود که با تمام فراز و نشیب‌هایش گذشت. از زندگی‌ام راضی‌ام حتی اگر از این بدتر می‌شد هم راضی بودم. زندگی خودم است و دلم اینطوری خواسته‌ و میخواهد.
این‌روزها قسمتی از وقتم در آشپزخانه می‌گذرد. شام با من است و هرباره هزاران ترفند خوشگل و خوش‌مزه اجرا میکنم. مامان و بابا مجذوب می‌شوند و به هر سه‌تایمان خیلی می‌چسبد.
_ ما می‌خواستیم شوهرت بدیم آشپز خودمون شدی بابا؟
_ چه آشپزی هم شده! میدونی بری رستوران با این تزئینات و این طعم خوب چقدر گرون درمیاد؟
_ یعنی من هر شب یه غذای اعیونی چند میلیونی بعنوان شام میخورم؟
_ نوش جونتون. همین که خوشتون میاد برای من خیلی کافیه.
اما از پریشب اوضاع عوض شده و دمغیم. کارت دعوت عروسی امیران با احترام و صمیمیت ویژه به دستمان رسیده و ما را شوک داده است. عروس و داماد خودشان آوردند و پیشکش کردند. مامان هم تکه‌ای پارچه کادو کرد و به آن دو هدیه داد. یک ساعتی ماندند و همینکه تعارف کردیم شام بمانند قبول کردند اما بابا محترمانه عذرشان را خواست.
امیران و نامزدش "پرلین" طوری به هم نزدیک بودند و یکدیگر را دوست داشتند که فکر میکردی میهمانی بعد از ماه عسلشان است نه دعوتی عقدکنانشان! همین مامان و بابا را رنجاند. برایشان عجیب بود کسی از کودکی دلباخته‌ی دخترخاله اش باشد و با یک جواب نه برود و با نامزدش بازگردد.
مامان نخ ماجرا را ول نکرد و به خاله شفیعه زنگ زد و از چند و چون آشناییشان پرسید. معلوم شد سالیان سال همکلاسی و دوست و همکار بوده‌اند و حالا این عشق آتشین و پخته به ثمر نشسته است. خاله هم کم نمی‌آورد و چنان با آب و تاب تعریف می‌کرد که اگر محافل فوق لوکس مُد به همراهی عشق پر تب و تاب بهمنیار را تجربه نکرده بودم در نظرم تکه‌ای غیرقابل دسترس می‌آمدند و دلم خیلی می‌شکست.
آن شب از جواب ردم به پسرخاله پشیمان نشدم چون امیران من را به یاد ماکان می‌انداخت و بر حس دلزدگیم می‌افزود. پرلین هم با وجود آراستگی چنگی به دل نمیزد. همینکه دیدمش دلم برای گلرخ تنگ شد! کمی که با هم حرف زدیم پیشنهاد داد درسم را ادامه دهم و حالاحالاها به کار فکر نکنم. اما وقتی گفتم در ایران مدلینگ زیرزمینی و سوپر فول کار کرده‌ام و چند تا از عکسهایم را نشانش دادم، با چشمانی گشاد تشویقم کرد و کمی لبش را گزید. امیران هم عکسها را بدون اجازه تماشا کرد و نگاهش میخ و نمناک شد.
_ خیلی عالیه مهرو! چطور مامان و بابا اجازه دادن؟
_ اجازه ندادن. بدون اجازه و یواشکی کار کردم. هنوز هم نمی‌دونن.
_ ای شیطون. منو بگو که تو رو چه دختر آرومی تصور کرده بودم.
_ خب تو هم سن و سال من نبودی که منو بشناسی.
جوابم پسرخاله را خشکاند. مثل اینکه تا قبل از این فکر نکرده بود هم نسل من نیست و یکباره سنوات عمرش به او یادآوری شد!
آن شب من مطمئن شدم جواب ردم درست بوده و امیران به درد من نمی‌خورد. خوبی این ماجرا این بود که به مامان و بابا هم ثابت شد. دنیای من با امیران و پرلین خیلی فرق داشت. دنیای من جسورتر و جوان‌تر و پرشورتر بود و کلی راه نرفته داشت که باید تجربه‌یشان میکردم.
آن دو هم که با نشاطی زیر پوستی آمده بودند، گرفته و سرخورده بازگشتند طوری‌که امیران موبایلش را جا گذاشت. موبایل امیران دو روز در خانه‌ی ما ماند و تا مامان به خاله زنگ نزد و نگفت بیایند و بردارند کسی سراغی از آن نگرفت. امیران گفت چون گوشی پرلین برایشان کافی بوده فراموشکاریش را حس نکرده است و پرلین هم گفت خیلی خوب می‌شد اگر مهرو یک نوک پا می‌آمد و گوشی را می‌آورد چون من هم دوباره میدیدمش. آن شب هم چشم از من نمی‌گرفت. دلش می‌خواست با من عیاقتر شود و هر مکالمه‌ی کوتاهی را کش میداد. اما من حوصله‌اش را نداشتم و اگر تازه عروس نبود از اتاقم بیرون هم نمیآمدم. حتی وقتی میوه پوست کند که با هم بخوریم همراهیش نکردم و به بهانه‌ی صحبت با دوستم به اتاقم پناه بردم. 

همینکه رفتند مامان پرسید:
_ چی بهشون نشون دادی که پکر شدن؟
_ هیچی مامان. فکر کرده بودن من هنوز دختربچه‌ی بی دست و پای بیست سال پیشم.
_ هر کاری میکنی فقط مواظب خودت خیلی باش.
_ چشم مامان.
آن شب هم مطابق عادتم قبل از خواب موهایم را شانه کشیدم و چند قطره روغن بنفشه روی فرق سرم مالیدم. با این کار سرشار از حس خوب می‌شوم و مانند پر در آسمان خیال به پرواز در می‌آیم.
آن شب تنها بدی‌اش این بود که دلشوره رهایم نمی‌کرد و آرام نمی‌شدم. اگر مامان می‌فهمید فوراً میگفت چشم خورده‌ام اما من ته قلبم منتظر یک اتفاق عجیب بودم.
پلتفرمهایم را چک کردم تا حالم عوض شود که شد! گلرخ تعدادی عکس از عاشقانه‌های خودش و فرداد را پست کرده بود و من را هم تگ کرده بود. تعجب نکردم. بقول بهمنیار او خروس جنگی ست و هر کاری به سرش بزند انجام می‌دهد. اما قلبم فشرده شد وقتی بهمنیار را چون دوستی صمیمی بین‌شان دیدم. بهمنیار و نامزدش "حریر"!
عکسها زیبا و شاد بودند و فضا لاکچری و دلکش بود. حسودیم شد. به دقيقه نکشیده اشک هم به چشمانم نشست. باورم نمی‌شد مهروی قوی این‌روزها اینطوری بشکند. خودم را سرزنش کردم و بعد دلداری دادم. تمام سعیم این بود آرام شوم که بی‌نتیجه نبود . لایک کردم و برای هر چهار نفر آرزوی خوشبختی به همراه چندتا ایموجی قلب و گل فرستادم.
نفهمیدم چطور شد اما با گریه خوابیدم. دلم می‌خواست به گذشته بازگردم. به بیست سال پیش، به وقتی دختربچه‌ی بی‌دست و پای مامان و بابا بودم اما راه بازگشتی نبود. زندگی داشت سرسختتر از توان من پیش می‌رفت و این من را می‌ترساند.
چند روز بعد گلرخ در جوابم نوشت: جدی؟! من هم که در آن لحظه در حال بخور دادن به صورتم بودم و حوصله‌ی او و سوسه‌هایش را نداشتم، بلاکش کردم. خنده‌ام گرفته بود! معلوم نبود دنبال چه بود. چند باری خواستم مسیج بدهم و حسابی حالش را بگیرم اما پشیمان شدم و با خودم فکر کردم رهایش کنم تا بسوزد‌.
آن روز دو تئاتر موزیکال دانلود کردم و با یک ظرف تخمه تماشا کردم. آن روز تصميم گرفتم دار قالی بخرم و برای اتاقم فرش ببافم. آن روز بهمنیار با من تماس گرفت و گفت دلتنگم است و حریر نامزدش نیست‌‌. آن روز من شادترین مهروی جهان بودم.

🦢هلی آ

شماره‌ی پنجم/صفحه پنج

00:42 1405/5/25 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من هلی آ

داستان دنباله‌دار...

 

ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی
قسمت پنجم:

مانکن زنده یا سیلیکونی و یا پلاستیکی؟ یعنی کدامیک بهتر است؟ بهمنیار ده روز اول سوپر مدل صدایم می‌کرد و ده روز دوم مانکن سیلیکونی و ده روز آخر، چشمان سبز گیرایش را در نگاه بی‌رمق من دوخت و گفت از مانکن پلاستیکی کمترم. یادم نمی‌آید چه شد. فقط فریادش در گوشم زنگ می‌زند.
_ تو هیچی نیستی مهرو، تو هیچی نمیشی، تو از مانکن پلاستیکی هم کمتری
چه شد که ناگهان همه‌چیز به هم ریخت؟ یادم نمی‌آید. فقط قدمهای سنگینم را به یاد دارم که من را تا ترمینال کشيدند و به خانه بازگشتم. همینکه رسیدم پریدم و چفت پنجره را انداختم. خوب شد رسیدم و گرنه اتاق را بوی کثیفی ثقل شهر پر می‌کرد.
خوابیدم. همینکه رسیدم و چفت پنجره را انداختم به تختم پناه بردم و هجده ساعت پشت سر هم خوابيدم. هیچکس صدایم نکرد. هیچکس نگرانم نشد. وقتی بیدار شدم هیچکس در خانه نبود. زمان و مکان را گم کرده بودم. باید دوش میگرفتم. تنم بوی تند مارلبورو گلد میداد. بوی بهمنیار!
گلرخ و فرداد که رفتند من به سرعت وارد محافل حرفه‌ام شدم. هرکسی من را می‌دید اندام موزون و چهره‌ی بی‌رقم را تحسین می‌کرد. من سرد بودم. ماکان میگفت یک تکه یخ تراش خورده‌ام. او را در میهمانی‌های شبانه‌ی بعد از کار میدیدم. شغل من چندین ساعت گریم، فیگور و عکاسی بود که باید بدون وقفه انجام می‌شد. همان هفته‌ی اول به کمردرد افتادم و بهمنیار با اسپری ضدالتهاب و ماساژ به دادم می‌رسید. همه‌چیز خوب بود. من عالی بودم و بهمنیار به من افتخار می‌کرد. اما صبح روز یازدهم غیبش زد و چهار روز بعد پیدایش شد.
_ هیچی نخوردی؟
_ آخرین چیزی که توی خونه بود چندتا بسته چیپس بود که دیروز ظهر تموم شد.
_ صبر کن الان یه غذای عالی میپزم. دیپ گوشت و قارچ دوست داری؟
_ هر چی باشه میخورم.
_ ماکان زنگ نزد؟
_ نه
_ هیچکی زنگ نزد؟
_ نه
دستپاچگی بهمنیار کنجکاوم کرد و نزدیکش شدم که توضیح دهد اما او بغلم کرد و موهایم را بوسید. یک هفته‌ی تمام من مانکن سیلیکونی او شدم تا به حرف بیاید و بگوید چرا غیبش زد و چرا دستپاچه است.
_ اگه باردار شدی به هیچکس جز خودم نگو مهرو باشه؟
_ باشه
_ دوست داری بچه‌ی منو بزرگ کنی؟
_ نه
_ خیلی خوشکل میشه ها
_ نه
_ باشه هرجور میلته مهرو جانم
_ چرا غیبت زد؟
_ کار فوری داشتم. مشکل خانوادگی بود.
_ حل شد؟
_ تقریباً. راستی گلرخ با تو تماس نگرفت؟
_ نه. چرا باید زنگ بزنه؟
_ جشن نامزدیشه
_ جشن نامزدی؟
_ آره دیگه. با فرداد جفت و جور شدن. من با خانواده دعوتم. میخوام تو با من بیایی.
گوشهایم زنگ زدند و منگ شدم. فرداد را دوست نداشتم اما متوقع بودم. هنوز ته مانده‌ی جایش در قلب و ذهنم تیر می‌کشید. حس کردم یکباره خالی شدم و غمی عجیب لبریزم کرد. آنقدر بی‌رمق بودم که در ظاهرم نمایان نشد اما بهمنیار از لرزش چشمهایم درونم را خواند و به آغوشم کشید‌.
_ نگران نباش. میدونم ناراحت شدی اما من هستم. نمی‌ذارم جای خالیش اذیتت کنه.
_ مثل کلاف سردرگمم
_ میدونم حستو. کامل میفهممت.
_ گلرخ میگفت جز به پسرداییش به هیچکس ديگه نمی‌تونه فکر کنه.
_ خب حالا کرده!

_ برای من عجیبه
_ خیلی روی آدمها و حرفهاشون حساب باز نکن مهرو
_ من نمیام
_ باید بیای. میخوام تو رو نامزد آیندم معرفی کنم.
وسط اشکی که در چشمانم حلقه‌ زده بود خندیدم. حس عجیبی داشتم. فراتر از احساسم به فرداد بود و وقتی بهمنیار بازوانم را به سمت خود کشید و یکدیگر را در آغوش گرفتیم عمیقتر شد.
_ میکاپت با بهتا ست. لباستم از مزون میارم. فقط یادت نره مهرو، تو نامزد آینده‌ی منی. خانواده‌ی من.
_ چرا اینقدر خوبی؟ با من زیادی خوبی.
_ نه سیلیکونی من! اون دو تا باید یه جایی پاشون پیچ بخوره وگرنه همینجوری جفتک میندازن. امروز به تو، فردا به من.
تا آخرین لحظه‌ی رفتن به جشن، من و بهمنیار در کمای یکدیگر بودیم. لحظاتی سرشار از عشق بود و برای من تازگی و جذابیت داشت. معشوقه‌ی بهمنیار بودن دلنشین بود و من تا پیش از این تا این اندازه درک نکرده بودم او چه جذبه‌ی مردانه و در عین حال خلق مهربانی دارد.
یک ساعت قبل از جشن بهتا به ویلا آمد و میکاپ من و بهمنیار را انجام داد و رفت. نگاه قاطعش از همان لحظه‌ی اول دست و پای من را بست و نگذاشت با او حل شوم اما لبخندهای ریزش مانند آهنربا جذاب بود و خیالم را آسوده می‌ساخت.
آرایش اسموکی و یک پیراهن غلافی قرمز رنگ استایل من بود و بهمنیار کت و شلوار مشکی یکدست و ساده به تن داشت و گریمش کمی کرم پودر و خط چشمی طوسی بود. چندتایی فیگور و عکس آخرین دلمشغولی ما شد و بعد از آن با ذوقی که پوستمان را کش آورده بود راهی شدیم.
_ خیلی عالی شدی مهرو
_ ممنونم تو هم همینطور
_ جدی؟ خوشت اومد؟
_ عالی هستی بهمنیار
_ ممنونم نامزد خاص من!
هر دو خندیدیم و اندکی بعد جلوی ویلایی پر نور و پر صدا ایستادیم. کاملاً مشخص بود جشن متعلق به گلرخ است! زرق و برق و سر و صدا او را فریاد می‌زدند.
فرداد و گلرخ به محض دیدن ما برخاستند و به استقبالمان آمدند. شادی از چشمانشان می‌چکید و به حدی عاشق و راضی بنظر می‌آمدند که اگر دنیا را آب می‌برد آن دو را خواب می‌برد.
در نزدیکی آن دو و دور میز دو نفره‌ای دعوت به نشستن شدیم. چهره‌ی بهمنیار از شدت خشم تکیده بود و رنجور می‌نمود اما سعی می‌کرد خود را سرگرم و مسحور من جلوه دهد. توقع داشت آن دو با دیدن ما یکه بخورند اما حالا از این بیخیالیشان عصبی شده بود.
_ زیاد نمونیم مهرو. زود بریم.
_ باشه. هر چی تو بگی.
_ ای وای چندتا آشنا! چی بگم بهشون؟
_ همون نقشه‌ی خودتو اجرا کن. بگو نامزد آیندتم و فردا بگو پشیمون شدی.
_ از دست تو! بیا بغلم ببینم.
_ من خوشگلترم یا گلرخ؟
_ خب معلومه تو.
_ تو هم از فرداد خیلی سری بهمنیار.
_ امشب عاشقم نشی کار دستم بدی؟
_ تو هم مثل فردادی.
_فرداد تو رو بلد نبود مهرو. جنمشو نداشت. گلرخ دختر سهلیه. کار بلده. یه بی‌دست و پا هم کنارش شاخه. تو آدمو به چالش میکشی.
آن شب به من خیلی خوش گذشت و دقایق زیادی را در آغوش بهمنیار چون دو معشوق بی‌مثال لحظاتمان را گذراندیم. گلرخ چندباری آمد و بغلم کرد. حتی گفت برای مراسم ما خودش را دعوت می‌کند. گلرخ و فرداد شاد بودند و از دیدن من و بهمنیار در کنار هم، هر لحظه به شادیشان افزوده می‌شد. اما این چیزی نبود که بهمنیار میخواست.
آن شب آخرین شبی بود که من مانکن سیلیکونی بودم. مانند آن شبی که آخرین شب سوپر مدلیم بود غرق در نور و شور بودم و فردایش سیلی آبیاری خوردم.
ماکان مرد مطلقه‌ی جوانی بود که خیلی خوب لباس می‌پوشید و خیلی زود دوست خوب و باتجربه من شد اما بهمنیار تابش را نداشت. آخرین شبی که با او در میهمانی گرم صحبت شدم آخرین شب کاریم شد. فردایش بهمنیار غیبش زد و بهانه آورد کارها به هم گره خورده‌اند. به همین راحتی حرفه‌ام را از دست دادم و از سوپر مدلی به مانکن سیلیکونی تبدیل شدم. مانکن سیلیکونی آغوش بهمنیار!
_ شامتو زود بخور باید زودم بریم.
_ مگه واجبه شام بخوریم بهمنیار؟ پاشو همین الان بریم.
_ تو اذیت نمیشی مهرو جونم؟
_ نه! این چه حرفیه؟
بهمنیار جواب نداد و با احترام من را از جایم بلند کرد که برای خداحافظی و رفتن آماده شویم. گلرخ و فرداد پرس‌وجو نکردند و ما را تا انتهای سالن بدرقه کردند. همه چیز خوب بود اما ناگهان غمی عمیق و یکباره قلبم را فشرده و اشکم را درآورد. قطراتش را از بهمنیار پنهان کردم هرچند اگر می‌دید هم بعید می‌دانم واکنشی نشان می‌داد. در طول مسیر برگشت از جشن نامزدی به ویلا، گویی فرد دیگری کنارم نشسته‌ باشد، در سکوتی سخت و سرد غرق شدیم. حالتی که داشت من را جان به لب می‌کرد.
_ کارت با من تموم شد و دیگه حتی یک کلام حرف هم نمیزنی!
_ گیر نده مهرو
_ میخواستی گلرخ رو اذیت کنی؟
_ هر دوشون رو
_ حالا که نشد چی؟
بهمنیار در سکوت جلوی ویلا پیاده ام کرد و خودش به بهانه‌ی کار شخصی رفت و به سرعت دور شد. آن شب نیز من در تنهایی و سکوت ویلا ساعتها را جویدم تا صبح شود بلکه فردا روز بهتری باشد.
یک روز بعد بهمنیار آمد. بدون حرف کمی خوراکی روی میز گذاشت و رسید واریز ۳۵میلیون تومان به حسابم را کف دستم نهاد. پیامکش آمده بود اما حوصله نداشتم بازش کنم. وقتی داشت از در خارج می‌شد گفت:
_ دستمزد ده روز کاریت بود که واریز شد.
_ چرا دیگه نمیتونم کار کنم؟
_ چون مدیر مسئول نداری.
_ چرا ندارم؟
_ چون اصول و قواعد رو نمیدونی.
_ خودت میدونی من باید آموزش ببینم. من که سر رشته ندارم.
_ برو پیش ماکان
_ نمیرم
_ مانکن پلاستیکی از تو بهتره مهرو! اشتباهی بهت پر و بال دادم.
_ چرا روز اول نظرت این نبود؟ ماکان فقط با من همصحبت شد.
_ چرا بوسیدت؟
_ من توان دفاع از خودمو ندارم. تو چرا نیومدی نجاتم بدی؟
_ من یکبار از چنگال فرداد و گلرخ نجاتت دادم. نمیتونم با همه بجنگم.
_ فکر میکردم این حرفه‌ی توئه!
_ رل نزدی باهاش؟
_ اون خواست اما من نخواستمش. حالا دارم چوبشو میخورم؟
_ چرت نگو مهرو. بیشتر از این حرف نزن انرژی منو نگیر.
_ اول سوپر مدل بودم بعد شدم مانکن سیلیکونی حالا کمتر از پلاستیکی؟ مودی هستی تو؟
_ باید بری مهرو. تا آخر هفته ویلا خالی باشه.
بهمنیار جملات آخرش را در حالی که پرشتاب خارج می‌شد گفت و در را کوبید و رفت. چند دقیقه بعد من هم به راه افتادم. حتی لباسهایم را برنداشتم. گذاشتم همه‌چیز همانطوری بماند و بگندد. عمدی نبود توانش را نداشتم.
در مسیر بازگشت به ذهنم نوک زد با گلرخ تماس بگیرم. چند باری زنگ زدم و مسیج دادم اما جواب نداد. چند ساعت بعد شماره‌ای ناشناس زنگ زد. گلرخ بود! با قهقهه‌ای کشدار و بلند گفت:
_ هان؟ شما؟ چی میخوای تو هی زنگ میزنی؟ برو پی کارت دیگه. مزاحم زندگی من نشو. هرزه.
شوکه نشدم. اهمیتی برایم نداشت. مثل سابق بودم فقط کمی اخم به پیشانیم نشست که آن هم زود محو شد. فرداد دلش می‌خواست اشک بریزم و التماسش کنم، گلرخ خشمگین شدن و فریاد زدنم را می‌خواست و بهمنیار سماجت و پیگیری را از من طلب داشت. هر سه رفتار در قاموس من نبود. در حد خودم نمیدیدم و برایم ضعف و شکستن بود. اصلاً بلد نبودم! شاید ماکان راست می‌گفت. من یخ تراش خورده‌ام. اما آن سه‌تا چرا اینطوریند!؟ چرا می‌خواهند به همم بریزند و بروند؟ چرا سراغ من آمدند؟ چرا ...
بیخیال شدم و مشغول خوردن لواشک اناری شدم که بهمنیار قاطی خوراکی‌ها خریده بود و روی میز آزاد وسط سالن ویلا گذاشت و رفت. به دقیقه نکشیده ذهنم رها شد و همه چیز را از یاد بردم.

🦢هلی آ

شماره‌ی چهارم/صفحه هفده

15:12 1405/4/20 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من هلی آ

داستان دنباله‌دار...

 

ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی
قسمت چهارم:

بوی تند دریا مشامم را پر کرده و بی‌حواس دور خودم میچرخم. طراوت آب تلنبار شده زیر نور خورشید دم ظهر با نسیم خنکش نمی‌تواند حس بدم را بزداید. بغضم از دیشب نمی‌گذارد نفس عمیق بکشم. سینه‌ام تنگ شده و قدم زدن روی ماسه‌های گرم حالم را گذرا عوض می‌کند.
فقط خدا می‌داند چقدر هیجان این سفر را داشتم. به روی خودم نمیآوردم اما هر لحظه روحم سرشار می‌شد و قلبم به تپش می‌افتاد. مامان و بابا را با هزار ترفند پیچاندم. گفتم سفر چند روزه‌ی زیارتی به قم است که از طرف دانشگاه ترتیب داده شده و اسم من هم از گردونه شانس درآمده است. علاوه‌بر اینکه اولین سفر مجردیم بود و می‌توانستم با همسالانم وقت بگذرانم و جوانی کنم، می‌توانستم با فرداد هم بی‌دغدغه تنها شوم و مثل روزهای اول که عقل و احساسش را ربوده بودم باز هم به دامش بیاندازم و تجربه‌ای متفاوت داشته باشم. خودش هم فهمیده بود دوستش نداشتم و دلم فقط تفریح جدید می‌خواست برای همین به من دل نمیبست و سعی هم نمیکرد دلم را بدست آورد. هم‌نسل خودم بود، همفکر خودم، لنگه خودم و همینکه گلرخ را دید درگیر جذبه و روحیه‌ی پرنشاط او شد و خیلی زود با هم عیاق شدند. کار به جایی رسید که از من خواست به اتاق خواب بروم و آنجا بمانم تا بتواند راحت با او وقت بگذراند. در این میان چندباری به من سر زد و کامش را گرفت و رفت. روزهای بعد همین کامجویی را هم از من دریغ کرد و کلاً حواله‌ی گلرخ شد. من هم نفس عمیقی کشیدم که خلاص شدم.

آنقدر در ساحل ماندم که رطوبت مغزم را پر کرد و آرام شدم. کسی از پشت سر بغلم کرد. فکر کردم فرداد است و شل شدم. صدای خشدارش را که شنیدم فهمیدم "بهمنیار" است.

بهمنیار دوست فرداد و صاحب ویلای کوچک و لوکسمان بود و از همان لحظه‌ی ورودمان او هم بود و چشم از من برنمی‌داشت. چندباری سعی کرد با من همکلام شود اما هر بار فرداد مانع می‌شد. گلرخ کنارش لم میداد اما او خیلی واضح خود را کنار می‌کشید و امتناع می‌کرد. گلرخ هم بی اهمیت روانه‌ی من یا فرداد می‌شد.


_ چته تو؟ تنهایی اومدی سفر؟
_ اینجوری راحتترم
_ فرداد و گلرخ جفت شدن تو چرا دور خودت حصار کشیدی؟ من واسه چی اینجام؟ یعنی اینقدر فرداد رو دوست داری؟ بیا بغلم.
_ حواسم به تو نبود.
_ دوست داشتی خودم بیام؟ خب اومدم. بیا بریم صبحونه بخوریم.
_ اشتها ندارم.
_ بریم حالا! اشتها زیر دندونه
بهمنیار مهربان بود و به موقع به دادم رسید. آرام شده بودم و دلم یک بغل دوست خوب میخواست که او لبریزم کرد. برعکس فرداد که همان اول کارمان را به رختخواب کشاند بهمنیار خلوتگاهی امن و دوستانه هدیه‌ام کرد و این برای من لذت‌بخش‌تر بود هرچند زیاد از همصحبتی با او راضی نبودم و چشم و دلم دربه‌در ‌به دنبال یک ناجی خاص اطراف را می‌پایید.
_ تخم‌مرغ‌ها رو تو آب‌پز کن منم چای دم میذارم
_ باشه
_ بیا یه میز عالی بچینیم مهرو
_ واسه اون دو تا هم؟
_ آره! واسه اون دوتا هم
_ دلم نمیخواد ولی بخاطر تو باشه
_ شعله رو بده بالا اینجوری تخم‌مرغ‌ها جوجه میشن
_ تو حواست به چای باشه آبجوش رنگی تحویلمون ندی
_ من آشپزیم خوبه مهرو جوجه‌ی دیشب کار خودم بود
_ فکر کردم آماده خریدین! عالی بود
رشته کلاممان از غذا شروع شد و به خاطرات کودکی و خانواده‌ها کشید. آنجا بود که فهمیدم بهتا خواهر کوچکتر بهمنیار میکاپ آرتیست است و قرار شد عصر آنروز به سالنش بروم و در لوکیشن نایک ویلا مدل عکاسی شوم. دل توی دلم نبود. به رویای شیرین قبل از خواب نیمروز شبیه بود. بهمنیار میگفت موهای زیبایی دارم و اندامم زنانگی خاصی دارد حیف است راحت از کنارشان بگذرم. میگفت به جای اینکه از جای خالی فرداد به خود بپیچم و یا باز تنم را به دستان نالایق او بسپارم میتوانم پول دربیاورم و برای خودم زندگی خوبی بسازم. راست می‌گفت!

در ادامه‌ی همصحبتی شیرینمان من گفتم پدر و مادرم نباید بفهمند چون مخالفت‌ می‌کنند و او گفت نگران نباشم. بهمنیار در آن لحظه فراتر از انسان بلکه یک فرشته بود. فرشته‌ای که بال نداشت اما آغوشی گرم و دوستانه و کلامی پرمهر داشت و من چقدر مثل او را کم داشتم.
ما گرم حرف زدن شدیم آنقدر که نفهمیدیم گلرخ و فرداد بیدار شده‌اند و برای صرف صبحانه به کافه‌ی محلی نزدیک ویلا رفته‌اند. فقط دیدیم اتاق خواب خالی و نامنظم است. بهمنیار نگذاشت فکرم مشغول شود. من را پای میز کشاند و برایم چای ریخت و لقمه‌های کوچک در دهانم گذاشت. کره و مربای بهارنارنج در کنار چای محلی ایرانی و حضور فرشته‌ای مانند بهمنیار در آن ویلای دلکش قطعاً می‌توانست بهشت را تداعی کند.
اشک در چشمانم حلقه زد اما نه بخاطر دورویی گلرخ یا خیانت فرداد و یا امیرانی که از دستش داده بودم یا حتی مامان و بابا و از همه مهمتر خودم، بلکه مهربانی بهمنیار ذهن و قلبم را فشرده بود. چطور یک‌نفر می‌توانست تا این اندازه انسان باشد؟ یقیناً بعد از فرداد انسانم آرزو ست و برآورد این آرزو بهمنیار بود. آن روز و تا آخر سفر بهمنیار هر کاری کرد که دلم نترکد و خاطره‌ای خوش برایم ساخت.
_ تو نرو
_ نمیشه بهمنیار!
_ بمون عکسهات فردا حاضره تو بی‌نظیر بودی
_ میدونم و همش به لطف تو و بهتا بود اما...
_ از اون دو تا می‌ترسی؟
_ گلرخ کوه آتیش شد
_ اون هم می‌تونست باشه و در کنار هم تیم تبلیغاتی بشید اما دیدی که فرداد رو ترجیح داد
_ نمی‌دونست انتخابی مدلینگه اگر می‌دونست حاضر بود فرداد رو بکشه
_ نه مهرو اشتباه نکن شمّ این حرفه رو نداشت
_ یعنی چی؟
_ پررو و نترسه اما ولنگاره اهل کار نیست
_ من که سر درنمیارم چی میگی اما اگه دردسر او دو تا کنترل بشه می‌مونم و واسه مامان و بابا بهانه‌ای جور میکنم
_ پس قرارداد فصلیتو می‌بندیم
_ قرارداد؟
_ موقع تعطیلی میان ترم میای اینجا سه روز میمونی عکساتو میگیری و برمی‌گردی
_ گفتی قرار داد؟
_ فصلی صدمیلیون
_چی؟!! این خیلی زیاده یعنی برای من خیلی زیاده از حقوق بابام بیشتره
_ این رقم اولیه ست پریانک
_ پریانک؟
_ اسم تو توی این حرفه مهرو نیست باید اسم دوم داشته باشی
_ حالا چرا پریانک؟
_ مدیر مسئولت انتخاب کرده
_ مدیر مسئولم؟
_ آره من مدیر مسئول توام
آن روز هم لحظه‌های شیرین من با جنجال گلرخ همراه شد و عمرش کوتاه گشت. گلرخ شاکی بود و نارضایتیش را علناً عنوان می‌کرد.
_ آخه اون بشه مدل؟ اونم وقتی من اینجام؟ با من شوخی داری بهمنیار؟
_ زیادی به خودت مطمئنی گلرخ! بکش شاختو
_ بی‌راه نمیگه بهمنیار! مهرو فوری دل منو زد چطور میتونه مدل تبلیغاتی بشه آخه؟ خنده‌داره
_ این کار حرفه‌ی توئه یا من؟ از تو بعید بود فرداد!
_ من فرداد رو به چند ساعت توی مشت گرفتم از مهرو قاپیدمش
_ مهرو معصومیت و صلابت ذاتی داره ادا در نمیاره گلرخ جان! این چیزاییه که من میخوام
_ من بازم میگم اول گلرخ هرگز مهرو
_ تبلیغ کاندوم که نیست فرداد جان موضوعیت اجناس خانوادگیه
_ دستت درد نکنه بهمنیار! من شدم کاندومی در صورتی که اول مهرو بندشو آب داده؟
_ مسائل شخصیتون به من ربطی نداره من سودم برام مهمه و کارمو خوب بلدم
_ خدا بده شانس واقعاً! فرداد زودباش منو برگردون خونه باید با خانوادم حرف بزنی
_ گلرخ از من رنجیدی؟
_ نه بهمنیار جان فقط شوکه شدم
_ خب نشو!
بهمنیار دست گلرخ را کشید و به پشت آشپزخانه کشاند و با هم مشغول حرف زدن شدند. گاهی صداهای نامفهومی بیرون می‌جست و سایه‌یشان از پشت شیشه‌ی مشبک فضاساز نشان می‌داد بحثی دوستانه اما پرتنش بین‌شان در جریان است.
میان بلوای گلرخ و جانبداری فرداد از او، من سکوت کردم. حوصله‌ی حرف زدن و جواب دادن به آن دو را نداشتم و گرنه می‌توانستم هر دو را چنان بکوبم که نشود سرهمشان کرد. هنوز آن روی سکه‌ی من را ندیده بودند. در واقع تا قبل از آن شامگاه تابستانی هيچکس ندیده بود.
فرداد زیرزیرکی نگاهم می‌کرد. خواست بچزاندم اما وقتی فهمید حضورش اهمیتی برایم ندارد اشک به چشمان درشت و تیره‌اش نشست و خیلی زود صورتش گلگون شد. باز معصوم شده بود و مثل پسربچه‌ای که مادرش را گم کرده باشد بیرون پنجره را می‌پایید. دلم نمیسوخت و همچنان در نظرم بی‌اهمیت بود. میان امواج سکوت فضا که هردویمان را داشت غرق می‌کرد او یکباره به حرف افتاد:
_ اگه با من اذیت شدی منو ببخش
_ اذیت نشدم
_ موفق باشی
_ ممنون
_ کاری داشتی به من بگو
جوابش را ندادم. چه کاری می‌توانست برای من انجام بدهد؟ هر کاری داشته باشم به بهمنیار میگویم. حالا دیگر او هست. این وسط دلم برای گلرخ سوخت. کاش اینجا بود و حال دگرگون فرداد را می‌دید. می‌توانستم به راحتی بقاپمش! اگر خودش جای من بود قطعاً اینکار را می‌کرد و یواشکی باز با فرداد عیاق می‌شد و هر دو طرف را نگه می‌داشت و من را پاسوز می‌کرد. من هم لابد مدتی بعد به وضعیتم عادت میکردم و به خانه و آغوش پدر و مادرم بازمیگشتم. اینچنین جوانی و عمر من آرام آرام میسوخت و او دنیا را با خوشی‌هایش تجربه می‌کرد و لذت میبرد. اما من خوش‌قلبم. این را هم خوب میدانم اگر خوش‌قلب نبودم بهمنیار و بهتایی هم در کار نبود. من نباید خودم را عوض کنم. نباید عوضی شوم. من اینم. مهروی غمخوار و غد و غمگین.
فرداد باز به حرف آمد و اینبار با لحنی ناآرام داد زد:
_ بیا دیگه گلرخ! کجایی؟
چند ثانیه بعد گلرخ با لبخند از پشت فضاساز خارج شد اما همینکه چشمش به من افتاد باز کوه آتش شد و گفت:
_ حالا که همه مدلن تو هم باش اینستا و فیسبوک و تیک و تاک و پینترست و اوووووووه خیلی‌ها مثل همین بهمنیار از همونجا شروع کردن و حالا شدن مدیر مسئول و خزی مثل تو رو انتخاب میکنن
و پرشتاب از ویلا خارج گشت. فرداد هم به دنبالش روان شد و طولی نکشید که جز صدای لاستیک چرخهای بی‌امان چیزی از آن دو نماند.
همینکه رفتند من گویی کوهی از شانه بر زمین بگذارم نفسی راحت کشیدم و هر چه دورتر شدند حالم خوشتر شد. حالا می‌توانستم بهتر بشنوم و ببینم. رنگها، بوها، صداها، اشکال و هر آنچه وجود داشت جذاب‌تر بودند. تا قبل از آن مثل اینکه عینکی کدر روی چشمانم جا خوش کرده باشد همه چیز مات و محو بود.
_ مهرو جان
_ جانم
_ حاضر شو باید بریم آتلیه
_ الان؟
_ دوست داری بمونی؟
_ حال عجیبی دارم
_ چطور؟
_ سبکم مثل یه پر
_ بمون پیشت می‌مونم
بهمنیار دست به تلفن شد و با چند جا تماس گرفت تا چند ساعتی فرصت بطلبد و حال من به‌هم‌نریزد اما همه گفتند نه! همین حالا باید حاضر باشید و ما ناچاراً به راه افتاديم. در طول مسیر هم شاد بودم و هم کرخ. چهره‌ام از شدت فشار و راحتی بعدش بی‌روح شده بود. و چون مرده‌ای متحرک روان بودم.
همین‌که رسیدیم و مدیر اصلی من را دید دستور داد برای عکاسی حاضر شوم. میان بهت من و لبخند بهمنیار گریمور دستم را گرفت و به اتاق گریم برد. به محض نشستنم روی VIP، سؤال و جوابش شروع شد.
_ چیزی خوردی؟
_ فرصت نشد
_ بحث و جدل داشتی؟
_ آره
_ همیشه اینطوریی؟
_ چطوری؟
_ بی‌رمقی
_ اکثر اوقات
_ شاتهای امروز تبلیغاتی نیستن
_ پس چی هستن؟
_ آلبوم حرفه‌ای
_ یعنی چی؟
_ یعنی پات توی شغلت قرص شده

🦢 هلی آ

شماره‌ی سوم/ صفحه یک

02:14 1405/3/25 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من خانم گل هلی آ

هنگامه کنیم...


مست آن چشم خمارم 
نرسیدن!
نه امکان نیست
من به آغوش شبش محتاجم 
نچشیدن!
نه امکان نیست
تن تبدارش را نبوییدن!
نه امکان نیست
شوق میکیدن آن بی منّت را
به فراموشی سپردن!
نه امکان نیست
اگر بگوید بروم یا که بگوید نه!
جوابم این است
امکان نیست که امکان نیست

👩‍🦰خانم گل

 

نهی دشمن دانا بلندم کرده است

نهی بر زمینم کوفته نادان دوست

خویشتن را به دوش افکنده ام

دوست را بنشانده ام بر رو به رو

آنکس که من را اوج داده من بوده است

ورنه دشمن  دشمنی کرده نه جود

آنکس که من را بر زمین کوفته دشمن بوده است

ورنه دوست همواره بوده ست دوست

🦢 هلی آ

شماره‌ی سوم/صفحه پنج

01:54 1405/3/25 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من هلی آ

داستان دنباله‌دار...


ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی
قسمت سوم:


گلهای کاغذی حیاط را پوشانده‌اند و بابا دغدغه‌ی جارو کردنشان را دارد. مامان چای بهارنارنج دم کرده و با چند شیرینی خرمایی که "خاله شفیعه" برایمان سوغاتی آورده روی بهارخواب می‌چیند.
_دلت میاد جاروشون کنی؟ حیاط رو زیبا کردن. بذار همینطوری بمونن.
مامان راست می‌گفت. حیاط مانند دشت ارغوان رنگی و زیبا شده و با نسیم عصرگاهی گلبرگها اینور و آنور می‌شوند و چون موج روی هم میغلتند. اما بابا جارو را برداشت و مشغول شد. گفت اگر بماند تا فردا خانه را بید و موریانه برمی‌دارد.
من چایم را برداشتم و آرام آرام نوشیدم. مامان شیرینی را جلویم جای داد که تلخ نخورم. بابا هم پشت بندش گفت:
_ چرا تلخ بابا؟ با شیرینی بخور. مامانت برای تو کنار گذاشته و گرنه دیشب من تمومش رو خورده بودم. نرم و پر ملات ...
ادامه‌ی صحبت‌های بابا را نشنیدم. پیام‌های سرشار از عشق و مهر فرداد حواسم را جمع خودشان کردند اما دومی را کامل نخوانده حس دلزدگی عجیبی سر تا پایم را گرفت و گوشی را به کناری پرت کردم. می‌خواهد یکدیگر را ببينيم. همین دیروز خانه‌اش بودم. حس میکنم هنوز بوی تند ادکن و عرقش روی تنم مانده. باز ذهنم به حرف میوفتد:
_وای خدایا من چی کار کردم؟ اگه مامان بفهمه، وای بابا! لعنت به من. لعنت به فرداد. کاش هرگز ندیده بودمش. کاش بمیره. کاش...
یهو مامان گفت:
_ نظرت در مورد "امیران" چیه؟
و میان بهت من ادامه داد:
_ از بچگی همدیگه رو دوست داشتین. خاله‌ت هم برای همین اومده بود. خواستگاری کرد. جواب منو پدرت مثبته. تا نظر تو چی باشه.
و همچنان بی‌توجه به تعریف و تمجید پرداخت:
_ ماشالله چه قد و قراره ای! استخدام هم شده. درسش هم تموم شده. طبقه بالا رو هم خودش مهندسی کرده و ساخته حالا هم آماده ست. فقط مونده تو بری و خانومش بشی. نظرت چیه مهرو؟
خوب شد اینبار بابا وسط پرید و با مامان مشغول صحبت شد و گرنه من همانجا و همانطور مبهوت مجسمه‌ای ابدی می‌شدم. در ذهنم فقط صدای خودم پیچیده بود که میگفت:
_من دیروز چی‌کار کردم؟ فرداد دیروز با من چه کرد؟ امیران چرا زودتر به دادم نرسید؟ فقط یک روز زودتر می‌تونست ناجی من باشه اما حالا! دیروز حقیقت داره؟ دیروز وهم نبود؟ کاش حداقل لذت برده بودم، کاش دوستش داشتم، کاش از کنار اون بودن راضی بودم! اون با من چی‌کار کرد؟ فرداد منو ... وای خدای من!
از جایم برخاستم و به بهانه‌ی بستن پنجره‌ی اتاقم به داخل خانه پناه بردم. از شدت انزجار نمی‌توانستم خودم را تحمل کنم و چندبار از ذهنم گذشت کاش مرده بودم.
بابا به اتاقم آمد و کنار تختم نشست.‌ میخواست بگوید اگر امیران را نمی‌خواهم بدون رودروایسی بگویم.
_ امیران رو نمی‌خوام بابا چون میخوام زندگی کنم. میخوام کمی خودم باشم. تازه جوون شده‌ام. دلم استقلال می‌خواد. بال زدن برای خودم. دلم می‌خواد کار کنم. درس بخونم. تفریح کنم. جوونی کنم‌. زندگی کنم. دوستم گلرخ هفت سال از من بزرگتره. میدونی چقدر تجربه داره؟ چقدر زندگی کرده؟ اونوقت من چی؟ هیچ.
این حرفها را از فرداد یاد گرفتم. وقتی خواست خامم کند و گفت زندگی کردن را یاد بگیر. من هم خام نشدم بلکه دوست داشتم تجربه کنم.
بابا همانطور خشک و خیره در جوابم گفت:
_ اون زندگی کردن که تو می‌گوی برازنده و اندازه‌ی گلرخه نه تو. ما نمی‌خوایم تو به دردسر بیوفتی یا کژی و ناخوشی تجربه کنی.
_ اگر می‌خواید همواره شاد باشم رهام کنین. من تا زمین نخوردم راه رفتن نگرفتم.
_ خوبه!
_ جدی میگم بابا. میخوام بال بزنم. میخوام پرواز کنم.
_ جدی میگی؟
_ براتون عجیبه؟
_ فکر می‌کردم ما برات کافی باشیم.
_ میخواید هرباره من بشکنم و از حدودم پایین بیایم تا کافی باشین؟
_ این چه حرفیه؟ توهین می‌کنی؟
_ نه بابا. معذرت میخوام که اینطوری برداشت کردین. من فقط می‌خوام زندگی خودمو داشته‌ باشم.
_ بعد از ما شاکی نمیشی؟ اگر واقعاً بر این مسیر اصرار داری من تسلیم می‌شم اما اینو بدون تر و خشکش باید برای خودت باشه و چیزی که ما از تو می‌خوایم همون دختر باکمالات خودمونه.
_ قول می‌دم.
_ پس به مامانت بگم جوابت منفیه؟ امیران حیفه. می‌توانه روزهاتو خیلی خوش کنه.
با سر علامت دادم که جوابم منفی ست و دیگر توان صحبت ندارم. بابا هم فهمید و رفت و در اتاقم را بست.
آن شب تا صبح گریستم. امیران آرزویم بود. خیلی دوستش داشتم. گلرخ اگر جای من بود برایش مرده بود. از کودکی آرزوی امیران را داشتم و حالا که برآورده‌ شده بود من نمی‌توانستم. چطور باید به او می‌گفتم دیگر  آن دختر خاله‌ی سابقش نیستم. چطور باید می‌گفتم دیگر دختر نیستم‌. بلکه موجودی بغایت احمقم که نفهمیدم در عرض چند ساعت چطور زندگیم به هم ریخت و سیاه شد. پس بهتر است جواب منفی بدهم و در تنهایی و فرصت مناسب راه حلی برای ادامه‌ام بجویم.
صدای مامان و بابا را می‌شنوم. مشخص بود مامان پشت در ایستاده و منتظر است بابا بیرون بیاید و جوابم را بداند:
_ چی؟ وای! نپرسیدی چرا؟
_ بذار راحت باشه
_ برو همين حالا بپرس چرا
_ فردا میپرسم. به هممون نریز. بریم حیاط.
رفتند و من در تنهایی بغض کردم اما اشکم نیامد. مثل شیرینی نرم و لطیف بیرون مانده سفت و سنگی شدم و از این حالم بدم نمی‌آید. حالا که تنها هستم با خودم می‌اندیشم چرا نروم خوابگاه و پیش همکلاسیهایم نمانم؟ چرا با گلرخ صمیمیتر نشوم؟ چرا استخر مجانی دانشکده نروم؟ چرای غذای سلف نخورم؟ مگر چه عیبی داشت که تا حالا چنین نکردم؟
به گلرخ پیغام دادم. جوابم را نداد. سعی کردم زود بخوابم و از فردا برنامه‌ی جدیدم را برای زندگی شروع کنم. زندگی جدیدی که من آن را به جبر پذیرفتم اما می‌خواهم لذت‌بخش تجربه‌اش کنم هر چند هر چه پیش رفتم فهمیدم او من را نمی‌خواهد. من‌ را از خود نمی‌داند و با من همراه نیست. مثل این است که من را می‌خواهد تا همگنانش را برایش بیابم و بروم پی کار خودم.
🦢 هلی آ
 

شماره‌ی دوم/صفحه یک

02:42 1405/2/25 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من خانم گل هلی آ

با قطعه‌ای هنگامه کنیم...

 

عشوک چشمان خموشم بنگاری یــآ دل

مستْ لعل لب گلگونم بشکافی یــآ دل

گردن زلف فشانم بفشاری یــآ دل

پنجه در ماه رخم میکشی هر دم گویی

چه کنم با بعد مسافت یــآ دل

سینه را چون ببوییدی از شوق

من به این ثانیه محتاجم یــآ دل

یار شیرین سخنم کام بگشا

قمبلم را بنوازی بــآ دست

یا که با پا بفشانی یــآ دل

🦢 هلی آ

پیام بازرگانی لازمه‌ی شروع است ...


آبرسان چند منظوره‌ی بارون لطافت و شفافیت را به شما هدیه می‌کند.
با آبرسان چند منظوره‌ی بارون به جوانی و شادابی ابدی نقل مکان کنید.
حاوی روغن معجزه‌گر سیب‌زمینی و ویتامین سی برای درخشندگی پوست شما.
با هفته‌ای یکبار استفاده از این کرم یکدستی و ظرافت را برای خود به ارمغان آورید.
محصولی از شرکت دارویی_خانگی
little beauty 
شماره‌ی پخش:۰۹۳۰۲۲۹۱۱۱۲

👩‍🦰 خانم گل

شماره‌ی دوم/صفحه ده

05:13 1405/2/7 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من هلی آ

داستان دنباله‌دار...

ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی

قسمت دوم:

 

باران دیشب گیاهان حیاط را جان داده و هنوز قطراتش روی برگها و گلبرگها مانده است. صبح زود از استنشاق هوای لطیف و تماشای زیبایی و طراوت فضا لذت بردم و حالم خیلی خوش شد.

_ کجا مهرو جان؟
_ با دوستم میریم کتابخونه. باید پروژه رو تحویل بدم.
_ با کی میری دخترم؟
_ گلرخ
_ گلرخ؟ او آدم مناسبی برای هم‌نشینی با تو نیست.
_ هزار بار گفتی مامان. مجبورم. توی یک گروه پژوهشی هستیم.
_ اصلاً نمی‌خواد بری!
_چه می‌گی مامان؟! باز شروع کردی......
_ حالا چرا اینقدر خودتو عصبانی میکنی مگه من چی گفتم؟ نگرانتم.
_ نباش. نگرانم نباش.
_ صداتو بالا نبر.
آن روز در را به هم کوبیدم و از خانه خارج شدم. گامهایم از عصبانیت طاق طاق صدا می‌دادند و من شاکی از زمین و زمان پیش میرفتم. دلسوزی نبود. مهربانی نبود. فداکاری نبود. برخورد مادرانه‌ی مامان را میگویم. انگار میخواست سر من را شيره بمالد و من را یکجا بنشاند تا خودش با خیال راحت به کارهایش برسد. حالا کارهایش چه بود؟ خانه را مرتب کند و با بی‌حوصلگی دستمال بکشد، غذاهای ساده اما خوش‌طعم بپزد، تلویزیون بیند، خرید کند، عبادت کند و غر بزند. من هم با تمام این اوصاف سرم را که روی پایش می‌گذارم به رویاهای نچندان دور پرتاب می‌شوم. آغوشش برای من تیر خلاص است. تیری که به قلب تمام دلمشغولی‌هایم مینشیند. اما آنروز بغلش نکردم، شب که بازگشتم هم نه، فردایش هم نه اما ۱۶ روز بعد خودش آمد و به آغوشم کشید و من خوشبخت‌ترین آدم جهان شدم.
وسایل لازم پروژه را خودم خریدم. ذوقش را داشتم. ذوق پروژه، نه بودن گلرخ. دلم می‌خواست زود تمام شود و من ریز به ریزش را برای بابا تعریف کنم و او با تمجید بشنود و لذت ببرد.
گلرخ فقط زحمت کشیده و آمده کتابخانه! دختر بدی نیست اما زیادی توی دست و بال پسرها میپلکد و یکجورایی پیک می ست و من از اینکه در مقابل او لیدی بوی به نظر برسم بدم نمی‌آید. پسرهای دانشکده خیلی زاغارتند. پیک‌نیک باغستان هم با آنها نرفتم. عصرها هم فقط دوبار بعد از کلاس آخر در چای‌خوری همراهیشان کردم. حوصله‌ی شوخی‌های بی‌مزه و خنده‌های خنکشان را ندارم.
به کتابخانه که رسیدم گلرخ نبود. سر ساعت نیامد و من نگرانش نشدم چون حدسش را میزدم. مشغول مرتب کردن دست‌نویس‌ها شدم و تایپ مطالب را برای ارائه و تحویل دستی به پایان بردم. درواقع کاری نمانده بود و فقط لازم بود گلرخ بیاید و اسمش را پایین کار کنار نام من بنویسد و تمام. همکاریش در بخش عملی خوب بود اما این قسمت را حسابی گند زد. چرا نمی‌فهمید کار گروهی ست؟ موقع بخش عملی هم بعضی وقتها بجای شراکت با من به دور و بر مشغول بود.
سرم را بلند میکنم و دور و برم را میگردم. نیست که نیست! تماس هم نگرفته پیغام هم نداده است. بار و بندیلم را جمع کردم و زدم بیرون. دلم آب زرشک میخواست. بوفه تازه‌اش را داشت لیوانی خریدم و همینکه لب زدم جانم تازه شد. داشتم از طعم ترش و شورش لذت می‌برد که گلرخ پیغام داد شارژ ندارد زنگ بزند و پایش پیچ خورده است! نادیده گرفتم و به محوطه رفتم. نفسی عمیق کشیدم و از فضا و هوای بهاری لذت بردم. به یاد مامان افتادم و به او زنگ زدم. صدایم را شنید و خوشحال شد. گفت سر راهم برای شام نوشابه بخرم. صدایش را که شنیدم حال خوشم تکمیل شد. رژلبم را درآوردم و لب‌هایم را رنگ کردم کمی هم به گونه‌ام مالیدم و راهی خیابان شدم. این مسیر همیشه پر تردد و محل آشنایی عشاق بود. با لبخند خیابان را پاییدم شاید کسی هم عاشق من شود که شد. مرسدسی مشکی با راننده‌ای نچندان دلچسب همراهیم کرد تا مجابم کند سوار شوم. یک لحظه از ذهنم گذشت کاش بجایش کس دیگری راننده بود مثلاً فرشاد پسر چشم نقره‌ای دانشکده که یک سالی جلوتر از ماست یا امیرجهان نوه‌ی عموی پدرم اما بدم نیامد بعد از کمی طی مسیر و همکلامی سوار شوم که شدم.
_ بهتر نشد سوار شدی؟
_ قدم زدن هم بد نبود
_ جای خاصی میری برسونمت؟
_ نه میرم خونه
_ باشه با هم میریم
_ ممنونم
_چرا دست نمیدی؟
_ از تماس بدنی خوشم نمیاد. با همه اینجوریم
_ ای بابا بده ببینم دستتو
_ وایسا پياده شم
_ چی شد؟ پیرزنی تو؟ چی چی گرا هستی؟
_ گفتم خوشم نمیاد و اذیت میشم
در ماشینش را باز کردم و همانطور نیمه باز نگاه داشتم تا مجبور شود بایستد که ایستاد و پياده شدم. چند قدمی دور نشده باز برگشت و سوارم کرد. به اصرارش به کافه‌ای رفتیم و من را تا نزدیک غروب لبریز کرد. باورم نمی‌شد تا این اندازه بامزه و مهربان باشد. عاشقش نشدم اما ذهنیتم را گشود و رد خوشی از خود در دلم گذاشت. خود را فرداد معرفی کرد و کمی از خانواده و شغل و داراییش گفت. دست آخر هم با  باکسینگی ملوس از شکلات  من را جلوی خانه پياده کرد و رفت. او که رفت یادم افتاد ساعت را نگاه کنم و ناخودآگاه با خود زمزمه کنم وای ساعت ۸ شب است!
آن شب مامان شماتتم کرد و بابا فقط سرسنگین بود. گاهی با هم پچ پچ می‌کردند و گاهی بابا غر میزد. حق داشتند. آخرین باری که با پسری وارد رابطه شدم به آزمونم لطمه زد و دانشکدهٔ خودم را با هزار نذر و نیاز پذیرفته شدم.
مامان همچنان ناراحت بود و ول نمی‌کرد. با چه ذوقی ماکارونی پخته بود اما من به دعوت فرداد استیک و سس بشامل خوردم. نوشابه هم نخریدم و آن دو شامشان را با ترشی کلم خوردند. چه می‌شد مگر فقط یک شب بود. مگر یک شب بد گذشتن چه می‌کند؟ وسط بازخواست مامان یادم افتاد پنجره‌ی اتاقم باز است. دویدم و چفتش را انداختم. بعد هم هدستم را روی گوشهایم گذاشتم و جدیدترینهای آرمسترانگ را پلی کردم و خوابم برد. به حدی خوابم عمیق و راحت بود که پیغامهای پشت سر هم فرداد تکانم نداد و تا صبح در کما بودم.
کما!؟ بابا فقط بیست روز در کما بود و بعد هم برای همیشه رفت. رفتنش از کمایش خیلی دردناکتر بود. مامان آنقدر ضجه زد که صدایش دیگر درنیامد. ساعتها می‌نشیند و به میز مطالعه‌ی بابا خیره می‌ماند. خیره خیره خیره...

🦢 هلی آ

شماره‌ی اول/صفحه نه

01:39 1405/1/26 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من هلی آ

داستان دنباله دار ...


ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی
قسمت اول:


کوچه‌ی پنجم، کوچه‌ی پنجم، کوچه‌ی پنجم ...

باز نشخوار ذهنم شروع شده و این‌روزها برایم عادت شده است. باز چفت پنجره را نینداخته‌ام و حتماً باد شیشه‌ها را به هم می‌کوبد بعد هم گرفتگی دم کرده‌ی تابستان به همراه گرد و غبار وارد خانه می‌شود و این همان حالتی ست که عصر جمعه را خفه کننده‌تر می‌کند. واقعاً دارم خفه می‌شوم!
خفه شدن. نمی‌دانم آن بعد از ظهر گرم تابستان خفه شدم یا ماه قبلش در ویلای شمال و یا قبلترش در دورهمی تولدش و یا ... من دقیقاً کی خفه شدم؟ چرا یادم نمی‌آید؟
وای خدای من! کل خانه را بوی نم گندیده و گرد خاک پر کرده باز باید همه جا را جارو و دستمال بکشم. باید سرم را به کاری گرم کنم وگرنه باز فکر و خیال من را می‌کشد. خفه‌ام می‌کند.
همسایه‌اش میگفت اگر یکبار  فقط یکبار دیده بودمت می‌گفتم چطور دارد خفه‌ات می‌کند و همه چیز را برایت میگفتم اما تو یکجوری می‌آمدی و می‌رفتی که من هیچگاه ندیدمت.
راست هم میگفت من همیشه مثل گربه بودم ، مثل سایه و دست آخر هم شدم سایه‌ی گربه. میترسیدم به دردسر بیوفتد و آب توی دلش تکان بخورد. مثل مادر هوایش را داشتم. دوران معشوقه‌ بودنم زود به سر آمد. خفه که شدم فهمیدم یک تکه پارچه‌ی کثیف گردگیریم که دورانداخته شده. خیلی دیر شده بود. راهی جز خفه شدن برای من نمانده بود. بیش از این من را نمیخواست. حتی برای مادری و حتی کلفتی و حتی کنیزی و حتی دستمال گردگیری هم به چشمش نمیآمدم. زنانگی من تنها پنج روز دوام داشت و جوابگو بود.


_چرا اومدی؟
_ بیشتر از بیست بار تماس گرفتم اما...
_ این چیه؟
_ کتلت گوشت و سبزی پلو. آوردم با هم بخوریم.
_ همین؟ فقط همین؟ بخوریم؟
_ فکر کردم خوشت میاد.
_ از این به بعد بدون هماهنگی با من نیا.
_ از پله اومدم نه با آسانسور.
_دیگه نیا مهرو.
آن روز هم خفه شدم اما به روی خودم نیاوردم. فقط آرام موهایم را باز کردم و کنارش نشستم و او تا نیمه شب کتلت گوشت و سبزی پلو خورد. اما صبح فردا روی مبل وسط نشیمن خانه‌اش بیدار شدم و او نبود. رفته بود. باز هم بیست بار تماس گرفتم و جواب نداد. من هم به خانه بازگشتم تا چفت پنجره را بیاندازم مبادا باد و باران داخل خانه بیاید.


_"گلرخ" هم میاد؟
_نه. دوست داری بیاد؟
_نه! فقط زود بیا.
_توی کوچه‌تون هستم.
_از آسانسور نیا...
_ میدونم. همسایه‌ی فضولباشی نفهمه. از راه‌پله میام.
_فدای خوشکلی تو. بخورم...
_صبر کن دارم میام.
"فرداد" هر آنچه میخواست برمی‌داشت. خودم هم دوست داشتم توسط او ربوده شوم. باورم نمی‌شد همان "مهرو" بودم. مهروی مغرور، سخت سلیقه، مقیّد و عزیزکرده از این رو به آن رو شده بود.
_سرت داد میکشم بدت نمیاد؟
_دوستت دارم.
_تو مریضی.
_تو مریضم کردی.
_زود باش. لباسهاتو بپوش و گم شو.
_بدت میاد؟
_ از خونه‌ی من گمشو برو بیرون مهرو.
چرا بار اول با هدیه و گل و سر و صدا از جلوی در حیاط تا داخل خانه  آن هم از آسانسور  سر دست حلوا حلوایم کرد و از مامور و همسایه‌ی فضولباشی نترسید اما بعد از پنج روز همه چیز عوض شد؟
_دردت نمیاد؟
_نه
_ناراحتت نمی‌کنه؟
_نه
_واقعاً؟! پس نوش جونت!
_پیش تو بودن برای من کافیه
_ بس کن. توی این وضعیت حرفهای عاشقانه نزن.
_ عاشقانه نیست. حرف دلمه
_ خفه شو تا خفه ات نکردم. حالمو به هم زدی. لباسهاتو بپوش و از خونه‌ی من گمشو بیرون.
_همسایه‌ی فضولباشی مراسم داره. در خونه‌ش بازه منو می‌بینه
_ فقط گمشو برو بیرون مهرو
_اما همسایه...
پارسال که همسایه‌ی فضولباشی را اتفاقی جلوی در دیدم و گیر داد به این آپارتمان چه کار دارم و گفتم پرستار هستم و او باور نکرد و من را به خانه‌اش کشاند هم خفه شدم. دو دست قوی و گره کرده گلویم را فشردند و او  برایم شربت بهارنارنج آورد تا حالم خوب شود.
_عقدت کرده؟
_نه
_نه؟!
_اونو عقد کرده؟
_اونو بعنوان همسرش به ما معرفی کرده. هفته‌ی پیش به میهمانی نذری من اومد. چه خانوم خوب و خاکییه
_ از کی؟ چند وقته؟
_من فقط دو بار تو رو دیدم اما اونو شبانه روز. به یک میهمانی کوچک دعوتمون کردن. عقدکنانشون جمع و جور بود.
_ اما فرداد مال منه و از اول با من بوده.
_ شاید اول با تو بوده اما حالا اون همسرشه و تو یه خرمگس. ببخش اینطوری میگم.

گلرخ و فرداد هفته‌ی بعد پرواز دارند. جشن خداحافظی نگرفته‌اند و فقط یک دورهمی ساده برگزار کرده‌اند. دوست مشترکشان فوت کرده و به احترام بازماندگان نخواسته‌اند شلوغکاری شود در کنار آن ته دلشان نیز غمگین است هر چند این دوست مشترک کم وسط عشقشان سنگ نیانداخته و حتی زیورآلات گلرخ و مقداری پول از گاوصندوق فرداد سرقت کرده است. زوج با کمالات و با گذشت و البته بزرگمنش و عاشق پیشه ای هستند. راستی! آن دوست مشترک همنام من است. مهرو ...

 🦢 هلی آ

 

جستجو
درباره

نهاد بین‌المللی سکارنای من در سال ۲۰۲۰ با رویکردی متفاوت و کارآمدتر از گذشته به جهان، توسط دکتر اسماء دگلی(هلی آ/آی هو/هیاهو) بنیان شده است. اسماء دگلی سردبیر کنونی "ماهنامه تنور" نیز بوده و تنور تیم متشکل از سیزده عضو فعال و زبده‌ بین‌المللی ست.

دفتر مرکزی《نهاد بین‌المللی سکارنای من》،《ماهنامه تنور》و سایر فعالیت‌های علمی_پژوهشی_فرهنگی_هنری_حقوقی_مدنی_سیاسی_محیط‌زیستی_عقیدتی_نیکوکاری وابسته‌ به نهاد بین‌المللی سکارنای من، در ایران_گیلان_رشت واقع است.

تنور زندگیتان همواره گرم و روشن.

هیچ نمی‌ماند جز مهر🌱

☎️ ۰۱۳۳۲۱۱۶۷۸۰ ، ۰۹۳۳۶۳۳۰۰۲۵

📧 https://t.me/Looklookiii

📮 ایران، گیلان، رشت، بلوار گلسار، خیابان ۱۰۴ ****

📩 Dr.asmadagali@gmail.com 

نویسندگان